قرنطینه

اگر سکوت را لکه دار نمی کردم، نمی توانستم با این زندگی نکبتی، مفتضح و پست کنار بیایم. (بکت)

کوفت نوشت های کودتایی/ شب دوم

نوشته‌شده به دست qarantineh در ژانویه 29, 2010

دموکراسي تو روز روشن (علي عطشاني)


فيلمي در ژانر دفاع مقدس با تم نيکوکاري و رياکاري و حاصل و نتايج آن در روزگار آخرت با محوريت سفر به دنياي بعد از مرگ و حساب و کتاب اعمال. قاعدتن با توجه به تجارب تا به حال ديده شده در سينماو تلويزيون ايران بايد کاري شعاري و رو باشد که هست اما در بخش هايي از آن. در عوض عناصر بسياري دارد که به خيلي چيزها مي ارزد.

اول از همه تيتراژ جذابي دارد که انيميشني به سبک تیتراژهای آغازین فیلم های «رودريگوئز» است با موسيقي اي در همان حال و هوا. کارگرداني ي کار بسيار عالي ست. دکوپاژ کاملن حساب شده و مي شود گفت هاليوودي ای دارد با مملوي از پلان هاي خورد و زواياي دوربين سنجيده و متنوع که در سينماي ايران با اين کيفيت هماهنگي در تدوين دري گرانبهاست. فضاسازي، خصوصن فصل هاي برزخ جذاب و باورپذير از کار در آمده اند. طراحي ي صحنه و لباس مشخص است که با وسواس و دقت بسياري کار شده. گريم ها يکي از ديگري حرفه اي تر وجذاب تر در آمده بود. بازي ها همه گي کنترل شده اند آن هم با بازيگراني که اکثر مواقع لايي مي کشند و ول مي شوند که اگر ول بشوند، ديگر ول شده اند.

«محمدرضافروتن» به همان اندازهء فروتن «عيار14″ دوست داشتني بود و آرام و بي ادا. «حميد فرخ نژاد» طنزش به جا بود و خلاقيت هايش در خورد کردن ديالوگ ها اندازه بود. «مهران رجبي» يک شاهکار ديگر در کارنامه اش ثبت کرد با حضور فقط در يک سکانس با گريمي با نمک و چيزي شبيه به «گروچو مارکس» در نقش رابط بين نکير و منکر با لپ تاپي در دست و دو هندزفيري که آن دو را هدايت کند! ديالوگ هايش به نظرم بهترين ديالوگ هاي کل فيلم بود با جامپ کات هايي که به هم مي خورد، لحن پرسرعت ادا کردن آن ها محشر از آب درآمده بود. جالب اين که این فرشتهء برزخي، فايل هاي مرده گان مربوط به ايران را در فلش جداگانه اي ثبت کرده بود و مدام با بوق هاي ممتد کانکت شدن براي چت مواجه بود! حتا «محمدرضاگلزار» هم خوب و معقول بود هرچند که به نظر مي رسيد با نقش زعفراني اي که در قالب فرشتهء مرگ داشت، بيشتر دست گرمي اي بود براي رها شدن از رفع ممنوع الکاري.

ديالوگ نويسي ها بسيار بسيار دقيق و به جا چيده شده بودند که نشان از بازنويسي و وسواس نويسنده هاي کار بود. در عين اين که طنز تيز و برنده و خلاقه اي را با خود همراه داشتند. هرچند که برخي از جاها بايد امتيازاتي مي دادند که داده بود تا از سدهاي روبرو گذر کنند.

بخش اضافه و زيگيل قضيه حضور خانم «نيکي کريمي» و گروهش بود که قرار بود از اين سردار جنگ که به حالت اغماء افتاده بود بعد از ترور، مستندي تهيه کند که هيچ جوره به هيچ جاي فيلم نمي چسبيد و فقط در نقش پرکن فیلم بود البته با همان افاضات هميشه گي ي خانم و گنده دماغ بودنش. ايراد دوم قضيه به غير از شعارهايش در باب «هشدار! آخرت نزديک است… آن را مفت مفت به دنيا نفروشيد…» و غيره که شايد برخي از آن ها لازم و چه بسا ضروري باشد، مربوط به نيمهء دوم فيلم مي شود. تقريبن از آن جا که سردار برمي گردد به گذشته تا جبران مافات کند، ريتم مي افتد و طراوت مسیر قصه یک باره کم  و کمتر می شود. دوز شعارها حتمن به دليل مراحل کاتارسيس سردار رو به فزوني مي گيرد.

اما در يک کلام فيلم اميدوارکننده است براي بروز استعدادهاي جوان بسياري در زمينه هاي کارگرداني، تدوين و جلوه هاي ويژه که نشانگر آن است که حاج آقا زم جوان هاي اين کاره اي را دور خودش جمع کرده که مي توانند با ادامهء اين روند حتمن آينده هاي درخشاني را پيش رو داشته باشند.

ديالوگ برگزيده اول : «مهران رجبي» خطاب به «حميد فرخ نژاد»: تا حالا مال پيرزن خوردي؟…منظورم مال مردمه!

ديالوگ برگزيدهء دوم : مرکز فرماندهي خطاب به فرشتهء مرگ: الان يه هواپيما از سپاه مي افته زمين… حواست باشه که چند دقيقهء ديگه خودشون ميان توجيه ش مي کنند.

نکتهء يک: جايي در ميانه هاي کل کل سردار و فروتن (فرشتهء وکيل سردار) فرخ نژاد لحن گفته هايش را با تقليد جذابي از صداي محمود تغيير مي دهد که با اين که بي ربط بود اما شيرين از آب درآمده بود.

نکتهء دو : اين که بالاخره اگر قرار باشد از پاسداران سپاه انتقادي شود که هم فيلم توقيف نشود و هم منصفانه باشد و به ورطهء پاچه خواري نيفتد چه کسي بهتر از خود هم رزمان شان مي توانند آغازگر باشند؟ هرچند که شايد ديگر نشان دادن بنزهاي رنگارنگ سرداران توفيري براي اصلاح و بازگشت شان نداشته باشد.

نقش آفرینی ی ویژه : «ارژنگ امیرفضلی» در نقش پسرعموی بیست نسل پیش هخامنشی ی  سردار که نمک های خاص خودش را خوب به جایش پیاده می کند.


«طلا و مس» (همايون اسعديان)


فيلمي با حال و هواي «زير نور ماه» که گويا «منوچهر خان محمدي» قصد داشتند روايت خودشان را داشته باشند که البته به اسم گل پسرشان در تيتراژ به عنوان فيلم نامه نويس تمامش کرده اند.

فيلم بسيار کند و بي روح و خسته کننده است و صد البته بي خاصيت و مزخرف. بازگوکنندهء مشقات زندگي ي يک طلبهء جوان است که همراه زن و بچه هايش براي ادامهء تحصيل به تهران آمده است که زنش در مسير قصه دچار ام.اس. شده و طلبه جان به دردسر مي افتد و پول ندارد و قالي مي بافد و حتمن هم به موسسهء مصباح سر نمي زند و خرجي هم از بيت پيشوا دريافت نمي دارد!

خلاصه در انتها هم پرستار بيمارستان که هي طلبه را با لیچارهای متعدد مهمان مي کند، براي سر زدن به وضع زن که تازه از بيمارستان مرخص شده، راهي ي خانه شان مي شود و دل فريبي ي بي خودي مي کند و زن مي آيد و حسودي مي کند و طلبه هم تقيه مي کند و زندگي شيرين مي شود.

غرغر : آقا تا کي فرياد بزنیم اين خانم «نگار جواهريان» بي استعداد و بي مصرف است در بازيگري؟ لوس و نونور و بي خاصيت. هر سال هم دارد اوتي تر از اوت بودن سال قبلش مي شود. آخه پدر جان ببند برو گلدوزي وا کن شايد استعداددار بشي!

مسئله : ما که از اسم فيلم و ربطش به خود فيلم هيچي نفهميديم! يعني همسر ام.اس. طلبه طلا بود و طلبه مس بود يا طلائه طلبه بود و مس همون ام.اس. بود یا برعکس يا وسطيش با هيچ کدام؟!


«سفر مرگ» (حسن آقا کريمي)


فيلم در ژانر «نمي دونم چه جوري به سلولوئيد گه بزنم بهتره؟» بود که نود و پنج درصد آن در شب و در جادهء پر پيچ و خم دار سرگيجه آوري مي گذشت بدون هيچ دليل منطقي و هيچ توجيه عقلي، غير عقلي، شرعي، غيرشرعي و هر کوفت ديگر.

قرار است دايي و خواهرزاده اي نيمه شب به روستايي بروند اما خطي هاي محل هيچ کدام زير بار نمي روند که آن ها را ببرند (به چه دليل؟ دليل ميخواد چيکار؟ تو هم بي کاري ها؟!!) حالا مسافرکش غريبي مي آيد و آن ها را بر مي دارد و مدام توهم مي زند که اينا مي خواهند وسط راه خفتش کنند که آخر سر هم هيچي معلوم نمي شود و تمام مي شود و نمی رود پی کارش.

قابل تحمل اندکي تا حدودي نيمه ابري : «پرويز پور حسيني» جاهايي از فيلم از قالب پيرمرد هميشه هالوي نقش هايش در مي آيد و نمور مکاري ي خاصي را در لحن و چهره اش تزريق مي کند که کمکي بامزه اش می کند.

بي استعداد دوم : «مهرداد صديقيان» آقا شمام بي خيال شو ديگه!… ببين پوراحمد اومد يه شکري خورد انداختت تو زمين ديگه با سريش نچسب مارک چيني که نمي شه بموني رو پرده… برو بي خيال شو جان جان.

تذکر : توصيه مي شود مسئولين ارشاد در ارائهء نگاتيو به دفاتر توليد حداکثر توجه را مبذول دارند که «حسن آقا»هاي مديرتوليد نروند با نگاتيوهاي اضافي يه قل دو قل بازي کنند يا کاردستي هايي بسازند که خودشون هم نفهمند چه کار کرده اند!


«شکارچی ی شنبه» (پرويز شيخ طادي)


از شيخ طادي اين رزومه را در ذهنم دارم : طراح صحنهء ارزشي و جنگ رفتهء موفق و معتدل حاتمي کيا و مجيدي… کارگردان يک اپيزود موفق و معقول از فيلمي اپيزوديک راجع به دفاع مقدس… و کارگردان «پشت پردهء مه» که فيلمي ست موفق و انساني که حتا «جهانگير الماسي»ي ساکن  بيت هم در آن، وجهء معقول و معتدلي دارد!

اما اين فيلم که از اين آقا بعيد بود جدن، يک بمب هيدروژني ي ساخته شده در کارخانهء استاد مصباح بود که نقش اولش به نظرم اقتباسي از يکي از سردمداران کودتا بود البته با ظاهري صهيونيستي! فيلم کمپلکس تمام عيار و بي چون و چراي ايدئولوژيکي ای بود که به لغت «ايدئولوژي» کمه کم هزارتايي سور زده بود!

خوب است که مرحوم «کارل مارکس» در خواب ابدي ست چرا که اگر اين فيلم را مي ديد دنيايش را تغيير مي داد!

فيلم قرار است تصويرگر زندگي ي پسرک نوجواني باشد که به سرزمين پدري اش در اورشليم برمي گردد و با رسومات دين اين جا مثلن صهيون اما در اصل يهود روبرو مي شود که بيشتر آدم کشي ست به سبک بازي هاي کامپيوتري و اتفاقن در رقابت با اغراق هاي آن ها که بدون ترديد هر بازي اي جلوي آن کم مي آورد.

نمي گويم تفکر بنيادگراي صهيون آدم سوز و نسل کش نيست که هست و نمي گويم که شيوهء زيست صهيوني غيرانساني ست که هست اما نمايش آن به اين اندازه ابلهانه و بچه گانه بيشتر کمک به مظلوم جلوه دادن آن است. هرچند ديدن اين فيلم البته اگر بعد از 130دقيقه(!) کسي تحملش را داشته باشد که سر صندلي دوام بياورد، کلاس درس آشنايي با الفباي شيوهء زيست و سبک فکري ي بنيادگرايي ي اسلامي/مصباحي هم هست که مدام تقلب و دروغ و آدم کشي و رياکاري و يکه سالاري و هبل گري و خودپرستي را از خود متصاعد مي کند.

سکانس  بسيار برگزيده : از پسرک نقش اول فيلم که کنارم نشسته بود زمان ساخت فيلم را پرسيدم گفت همين ماه پيش. در اين سکانس بعد از اين که خاخام/پدربزرگ بنيادگرا و جنايت پيشهء پسرک به مدد يارانش قتل عام مسلمانان را تمام مي کند با وانت از روي آن ها عبور مي کند… دقت کنيد: «با وانت»!! اجراي رئال اين صحنه را همين چندي پيش از صهيون هاي خوشنام وطني در ميدان «ولي عصر» نديديم که؟ نه؟!!

سکانس برگزيدهء دوم : آقاصهيون بي تربيت که خاخام/بابابزرگ بدعنقي بود از روي وانت در حالي که با يک دست تورات و با دست ديگرش مسلسل حمل مي کرد به زارعين مسلمان و مظلوم و همه گي هم روشنفکر و آگاه به همهء امور شليک مي کرد و مرگ بر تروريست مي گفت! اين صحنه هم حتمن آشنا نيست براي کسي! درست است؟

صفا و سيتي و منگوله : عشق و حال در ارمنستان و گرجستان و لبنان و شايد هم در باغ هاي انگور صبرا و شتيلا… پسرک آکتورک اين طور که مي گفت خوب خوش گذشته بوده. چه اين که خوب هم چاق شده بود و هم غبراغ نسبت به زمان بازیش جلو دوربین!… ملت کجان؟ خون و شنحه و خيابان!

پول پول پول : بودجه کلان است و کپل…مفت است به چنگت… گوشت بشود به تنگت… پس بنداز توش تا حلقش… پس ديگه آخه چرا فيلم را به يهودي ها تقديم کردي وقتي با صد جور هجو و تمسخر و بد و بي راه مستقيم داري مي شاشي تو فرق سر دين طرف؟!!

بازيگر بسيار ويژه : امير تل باز ارجمند که با اقتباس از فرم بي نظير قيافهء کج و کول و مشت بر سندان کوب پاپاارجي حسابي پوز آکتوري ي باباخاخامي «علي نصيريان» رو زده بود.


پايان بندي : آنقدر اين دو شب انرژي گرفته و آنقدر ان واره، مملو از انه واره است که نمي دانم روزهاي آينده را چگونه بايد جلو بروم؟! نه اعصاب پولادين دارم و نه توان جسمي و فکري ي آن چناني! خدا به خير بگذراند… راستي از حاج سماک چرا هيچ خبري نيست؟!  خيلي عجيب است. نه؟!!

نمي خواهم فاز ضدروحانيت بردارم که ضدروحانيت هم نيستم اما يکي پيدا بشود بگويد پس اين بابا براي چي دارد طلبه مي شود؟ و با چه پولي زندگي اش در طهران امروز را مي خواهد بگرداند؟!  مطمئن باشم فقط رضاي خدا و فقط براي هدايت خلق خدا؟! باشد… الله و اعلم.

4 پاسخ به “کوفت نوشت های کودتایی/ شب دوم”

  1. sahar گفت

    خب من هنوز اینها رو نخوندم و خیلی هاش هم ندیدم. اما خوبهخ که برگشتی

  2. یه نفر گفت

    بسیار جالب بود
    اما برات نگرانم با این حرفهایی که میزنی یه دفعه …

  3. نام سبز گفت

    جناب قرنطینه !

    این مدلی که شما هستید یعنی هم از توبره و هم از آخور نوش جان می کنید ، اصلا به ادعاهای سبز بودنتان نمی آید . به زبان لری ، اگر جشنواره تحریم است و دولت هم که دولت کودتا است ، پس این مسخره بازی و همه فیلم های جشنواره را دیدن دیگر چه معنایی دارد که تازه برایش تحلیل های آنچنانی هم می نویسید .
    بهتر است به جای این مزخرفاتی که بیشتر به توهین به سینمای نجیب و ارزشمند و تا حدودی سالم ایران کرده اید ، یک اسپری دستتان بگیرید و روی دیوارهای شهر ، برای 22 بهمن تبلیغ کنید !

    البته با این ترسی که در وجودتان می بینم ، باید با یک ماژیک ، روی در و دیوار توالت های جشنواره ، مرگ بر فلان و بهمان بنویسید !

    ببخشید که با لحن و ادبیات توهین آمیز خودتان و به سبک خودتان نوشتم . من معمولا اینقدر توهین آمیز نمی نویسم ، اما شما دیگه شورش رو دراورده بودی . حتی مجبور شدم از وی . پی . ان استفاده کنم و این کامنت رو بذارم .
    البته معلومه که با اهالی سینما ارتباطات تنگاتنگی هم دارید و نون و زندکی تان به همین سینما وابسته است . امیدوارم جرات نقد منطقی و جسارت حرف زدن و تا ته خط ایستادن رو داشته باشی

    همیشه سبز باشی و پاینده و پایدار
    namesabz.wordpress.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.