قرنطینه

اگر سکوت را لکه دار نمی کردم، نمی توانستم با این زندگی نکبتی، مفتضح و پست کنار بیایم. (بکت)

کوفت نوشت های کودتایی/ شب یکم

نوشته‌شده به دست qarantineh در ژانویه 28, 2010

قرار است توجیه کنم خودم را و کارم را. پس همگی حاضر باشند.

سال گذشته گفتم تنها برای یک فیلم (اخراجی ها) رفتم و با قاتل جوانیم عهد بستم و فیلم را دیدم. اما امسال دارم با قاتلین کل زندگی ام و دست به خون آغشته گان همین روزها دست می دهم و به ان واره شان می روم اما بی شک از روی اکراه.

چند هفته پیش کسی در بالاترین در شب کمپین اس.ام.اس. به نود جمله ای را توئیت کرده بود به این مضمون که: دلم با گزینهء ضعف مدیریت است اما به خاطر نظر جمعی ی کمپین به گزینهء آخر رای می دهم. راستش من هم دلم با دوستان دیگرم که در بیرون اند و تحریم کنندهء ویترین کودتاچی ها هستند است اما نمی دانم به چه دلیل کوفتی ای دارم مرتکب این چنینی می شوم. خلاصه رفقای تحریمی بر من ببخشایند! لازم به ذکر است بنده بدون پرداخت قرانی پول به حساب دولت کودتا می خواهم از گوشه ای وارد سالن شوم و از گوشهء دیگر خارج شوم که نه رونقی باشد و نه اعتباردهی ای حداقل از جانب یک نفری که من باشم. پس فرض (بخوانید توجیه) را براین بگیرید که قرار است مثل نفوذی ای که در جنبش نفوذ می کند(!!) با لباس و چهرهء مبدل در بین کودتاچیان نفوذ کنم و از احوالات بزرگان حاضر و اتفاقات و فیلم ها گزارش روزانه ارائه کنم تا بلکه مقبول افتد به شاید.

خب امسال هم همه چی به راه است. هرچند دیر رسیده ام با دو روز تاخیر که مشکل از آقای چیز بود که گویا بی خیال شده بودند، چه این که سانس اول امروز را هم از دستمان پراند که البته نباید از سنگ پرانی ی حقارت آمیز آق زکر (صاب مجلس) بگذریم که شخصیت شان محتوایی از پکیج بی نظیر و کاملی از انواع کمپلکس های روانی/جنسی/حقارتی را داراست. هرچند که در نهایت با عنایت آقازمانی (دربان محترم) مشکل حل شد.

خب همه چی سرجایش است. سالن و صندلی ها و درودیوار همان طور است که بود. آقااسدالله (یکه سالار قافلهء گرداننده گان سالن) هم هست و آقایدالله هم از ارشاد امسال تشریف آورده اند که گوشی شان خراب شده بود و مذاکراتی در این باب با بنده داشتند. آقازمانی هم که از نازی آباد تشریف فرما هستند با حافظهء بالایشان بنده را از سال گذشته به جا آوردند همان اول کاری هم خودشان را از اعضای جنبش سبز نامیدند و بلوتوثی را سرظهری به خوردمان دادند از صحنهء ترکوندن بسیجی ای با قمه که حالمان عنق شد و دلمان طاقت نیاورد و تا پای فیرتیغ هم رفتیم و برگشتیم… بگذریم.

خلاصه با این که سه روز از شروع گذشته جمعیت نسبت به پارسال در همین سالن بسیار اندک شده و انگار نه انگار که فیلم مهرجویی است و تو گویی کسی رغبتی نداشته که بیاید. خب این از مقدمه حالا شروع :

«کیمیاوخاک» (عباس رافعی)

به نظر در همین اول کاری بی برنامه گی مسئولین همیشه باهوش مجددن بالا می زند و به جای «طهران طهران» این فیلم را اکران می کنند.

فیلم از «عباس رافعی»ست. فیلمسازی که می سازد و دیده نمی شود. نه که نابغه باشد اما گویا کلن هیچ وقت در تیررس نیست و همان گوشه موشه ها می سازد و می رود برای خودش. به گمانم چندین سال پیش فیلمی با عنوانی شبیه «پروانه ها» داشت که با بازی ی عرب نیا  و ش.فراهانی به عنوان فیلم داستانی به بلژیک و چندجای دیگر رفت. فیلم که این جا اکران نشد و می گفتند توقیف شده. سال پیش هم در جشنواره ای فیلمی دیگر از او دیدم که حوصله سربر و بدون جذابیت بود، تا الان و این فیلم که درامی سیاسی/خانوادگی/تاریخی ست که اتفاقات آن در مهر57 می گذرد و قصد دارد به شیوه ای «گنثالث»ی سه داستان را در سه روایت به هم مرتبط کند که مثنکه چسبش تخمی بوده و همچون چسب های دههء شصت خودمان در مدرسه زرتی ورمی آید و هیچ کدام از سه روایت به هم نمی رسند و فقط الکی فضا پر کرده اند. فیلم کارگردانی ی رو به پائینی داشت با بازی های این چنین اما طراحی ی صحنه و خصوصن لباس، کار «اصغر نژاد ایمانی» که به شخصه کارهایش را دوست دارم خیلی به فضای انقلاب می آمد.

مشکل اصلی فیلم کماکان همانا مسئلهء فیلم نامه است که ایده هایی خوبی رو هم که داشت خراب کرده بود. البته اجراهای بخش هایی از کار که ضعیف بود در درآوردن فضا کار را می انداخت. مثلن ایدهء اعتراف کردن زندانی زیر شکنجه و لو دادن آشنایش که موجبات سرافکنده گی ی او و ایجاد حس کینه جویی خانوادهء فرد لو رفته و شهید شده را پدید آورده بود، با اجرایی ضعیف ایده را باخت داده بود.

تذکر : دوستان رژیستور حتمن توجه کنند که در میزانسن دادن صحنه های اکشن و زدوخوردهای رودررو هیچ وقت نیروی پلیس و معترضین جفت و جینگ هم نمی دوند آن هم وقتی طرف مقابل مسلح نشان داده می شود.  چرا؟ چون اسلحه دارد و شلیک می کند و لزومی ندارد بدود دنبال سوژه!!

تکرار در تکرار : من نمی دانم این قضیهء احمق بودن و شل و ول بودن ارتشی های طاغوتی تا کی قرار است با همان بلاهت اجراهای چیپ دههء شصت تکرار شود؟ فکر کنید «حسین یاری» با آن هیکل ریغونه به مدد یک بچه دماغو الکی الکی وارد مرکز فرماندهی ی ارتش می شود و الکی الکی پنج عدد ژنرال کارکشته را مبدل به چاقال معرکه می کند و بعد هم با توفیق عملیات را یک نفره به سرانجام می رساند! آخر حماقت تا به کی؟

لطفن به من نابغه نگاه کنید : چند سال پیش دوستی این تیتر را در وصف «توله» ای بی مزه به کار برده بود که نوروز را با هنرنمایی اش گهی کرده بود. حالا این نابغه در قالبی دیگر باز متبلور شده، «حامد بهداد» در نقش می شود گفت روانی ای که لباس روحانیت پوشیده و هیچ دلیل و مدرکی برای علت سبک مغز و خل وضع بودن او در طول فیلم ارائه نمی شود. (توصیه: آقا تورو خدا هرجور شده یکی پیدا بشه این بابا رو ببنده به درختی جایی تا نزده یه ملتی رو ناکار نکرده!)

موسیقی فیلم : کار «پیمان یزدانیان» بود و البته معرکه. این مرد دو چیز را می داند آن هم بسیار عالی. یکی موسیقی و ساز را و دیگری موسیقی ی فیلم.

«مقلد شیطان» (افشین صادقی)

فیلمی از پسر صادقی ی کارگردان که فیلم هایی با اسامی ای عجیب داشت و من هیچ کدام را ندیدم! خود فرزند هم گویا چندتایی تله فیلم سرراهش زده که آن ها را هم ندیدم اما آن طور که شنیدم چیزی نبوده اند. اما این فیلم را در جشنواره ای دیگر دیده بودم و اندکی خسته کننده به نظرم آمده بود با فیلم نامه ای پلیسی و البته معقول و حساب شده از «حمید خان نعمت الله» که این بار هم که دیدم، فیلم نامه را خوب تر از پیش یافتم با دیالوگ هایی به غایت درخشان و بازی گیری هایی به جا و جذاب که بی تردید کار دست خود نعمت الله خان نقاش بود. «اصغر همت»ش حسابی در جایش جاافتاده بود. «امید زندگانی» با همان مماغ عملی ی چندشش به درد خورده بود. » شیواخنیاگر»ش سرجایش بود. «سیروس ابراهیم زاده» عالی نه، معرکه نه، به جد » درخشان» بود با آن دیلوگ گفتن هایش. و مهم تر ازهمه آس پیک نعمت الله بود که زن شصت ساله ای را در نقش خانم رئیس و فاحشهء کاباره ای ی سابق رو کرده بود یعنی زمین زده بود که دل از دیده می برد. هم اداهایش، هم تن صدایش، و هم نقش چشم هایش اصل جنس بود که شدیدن جایش برای سینمای ایران خالی بود. البته با احترام برای روح مرحومه»پروین سلیمانی».

سکانس برگزیده : در حیاط باغچه دار خانه ای دهه چهلی با آجرهایی بهمنی پای منقل زیر باران «اصغر همت» تریاکی دارد جوجه سر سیخ کباب می کند. مامان فروغ/خانم رئیس با واکرش کنار دستش نشسته و سوسه می آید. همت تکهء اول جوجه را به مامان می دهد و سه تکهء مانده را به دو سگ شی ینلوی زیر باران به درخت بسته شده.

دیالوگ برگزیده : دیالوگ های خوب زیاد بود اما این یکیش بود: خداوند برای هدایت آدم ها یه راه جلو پاشون می ذاره که اونم راه راسته که البته ما اونو به کسی پیشنهاد نمی کنیم.

قاب برگزیده : سکانسی در برف، کلبه ای با نمای متوسط نشان داده می شود، ساعت حدودن بعدازظهر می خورد باشد اما تاریکی ی هوای زمستان نور ملسی را از چراغ گرد بالاسر در کلبه به تن زمین تحمیل کرده است تا همت از در خارج شود و در این راه در برف قدم بردارد.

استثناء : از معدود دفعاتی بود که بچه ای را جلوی دوربین آورده بودند که به قول دبیری ی «هامون»  انی منی نبود و به جایش، هم خودش بامزه و خوش زبون بود و خب هم دیالوگ هایش.

ریتم : حیف که از جایی که «ساره بیات» قرار می شود مخ «کامبیز دیرباز» را بزند و در واقع خودش را به طرف بیندازد، ریتم حسابی می افتد و وارد یک ملودرام معمولی می شویم که به نظر با توجه به روند فیلم نامه تا به آن جا کاریش هم نمی شد کرد دیگر.

«خواب های دنباله دار» (پوران درخشنده)

فیلمی از «پوران درخشنده» در ژانر «لیالستانی»! فیلم با دوز بالای سادیسم در زمره آثار مخاطب شکنجه کن بود. قالب کار مثلن مربوط به تربیت کودکان استثنائی و چگونگی ی پرداختن به آنهاست. البته با چاشنی ی فیلم «دژاوو»ی «تونی اسکات» که این بار جای «کیج» دختربچهء لوس و نونوری که بیشتر شبیه کودکی های «چاقاله رهنما» بود دژاوو می شد آن هم در خواب(!!) و خانم معلم شان را تشخیص می داد که الان کجاست(؟!). فیلم یک «پانته آ بهرام» بی خود دارد. یک «علی رضا خمسه»ء بی خاصیت و یک «مهران احمدی»ی مزخرف که بدجوری رو مخ است.

خطاب به خانم درخشنده: شما در ایران زندگی می کنید؟ شما بعد از کودتا هنوز در ایران زندگی می کنید؟ به قول ش.ن. نکنه شما هم ما رو چیز فرض کردی؟!

سرشو انداخته پائین و داره تخته گاز میره : «مهران احمدی» از سریال های دوزاری ی شبکه های استانی تا این جای کار ناجور پیشرفت کرده است. در این جا هم دستیار اول است، هم برنامه ریز، هم بازیگر، هم فیلم نامه نویس. آقا اگه جلویش را نگیرند سال دیگه کم کم دوتا 35 بخش مسابقه دارد.

طرح پرسش : دخترکی در فیلم بود که نقش کودک استثنائی ای را داشت. سوالی به طور مشخص برایم پیش آمد آن هم این که آیا این دختر ذاتن دخترکی شیرین عقل/هبلی بود یا نه داشت آکتوری ی یک هبل/شیرین عقل را انجام می داد؟!! کامنت بذار و تخم طلا وردار و ببر!

سکانس برگزیده : نمی دانم سوتی بود یا چیز دیگر؟! به فیلم که نمی چسبید اما به من که خیلی چسبید. این سکانس جدن هم اجراش خوب بود هم ایده اش، هم دیالوگ های کوتاهش.  خمسه در نقش افسر آگاهی برای رسیدن به بالکن خانه ای، می خواهد از بالکن روبرویی استفاده کند که طرف با نوای کوروس سرهنگ زاده مشغول تیتیل کاری ست. با در زدن طرف هول شده، بساط را خرکش جایی می اندازد و در دستشویی خرکی آب نمکی مسواک می کند و با همان چشم های نشئه و زیرپیراهن شوفر تریلی در را باز می کند.

دیالوگ برگزیده : خمسه در همان سکانس بالا خطاب به همسایهء تل باز: ببخشید! مثنکه مزاحم اوقات شریف شدیم… بد نیست شما یه کندوری اسپندی هم بعضی وقت ها دود کنین… ایشالا به زودی بازم می بینمتون!! (شاید درلغت در نیاید اما اجرای خمسه و حس فضا در این جا عالی در آمده بود)

موخره : هنوز در فضای ان واره جا نیفتاده ام…شاید هوا خیلی سرد است… شاید امسال سردی اش بیشتر از هر سال است، هرچند برف پارسال را ندارد… امسال هنوز خاله و حاج سماک ظفرقندی را ندیده ام. «عیساخان سحرخیز» را هم که می دانم امسال نمی بینم. ترجیح می دهم قیافهء داغون جناب «تخشید» را هم با آن آقازاده ها  و خانوادهء بد رنگ و لعابش هم نبینم… سال پیش برف بود و اندک شوری برای زیستن. شب نخست راننده «ساسی مانکن» داشت و من دلم «افشین مقدم» می خواست اما امسال شروعش از همه وقت تلخ تر بود و سهم من از راننده و ماشینش فقط و فقط آه های گاه و بی گاه او بود و سکوت و سکوت و سکوت من در خودم.

یک پاسخ به “کوفت نوشت های کودتایی/ شب یکم”

  1. 22 بهمن؛ روز برائت ايرانيان از خامنه اي خونخوار و مزدوران کثيفش.
    خامنه اي در روز 6 بهمن 1388 در جمع مزدوراني که از مازندران به دور خود جمع کرد، خود را بر حق خوانده و مردم معترضي که او آرايشان را دزديده و به نفع بوزينه نژاد بالا کشيده است را باطل خواند. اين کفتار رذل و خرفت که دستش آغشته به خون جوانان وطن ما مي باشد را اگر بيشتر از اين امان دهيم جفاي بزرگي در حق فرزندان آينده اين سرزمين خواهد بود، که گناهيست بس نابخشودني.
    اينک مشکل ما غده چرکين احمدي نژاد و دوستان دروغگويش نيست، بلکه سرطان ولايت فقيه در جمهوري اسلاميست که زمينه پرورش غده هاي چرکين احمدي نژادي را در خود فراهم آورده است. خامنه اي و سپاهيان مزدورش به خاطر منافع ميلياردي که از طريق 31 سال سلطه بر شاهرگ هاي اقتصادي مملکت و بالا کشيدن سهم زنان و مردان و کودکان و نوجوانان اين سرزمين به دست آورده است، نمي تواند از راهي که آمده باز گردد. بنابراين به جاي اينکه بخواهيم وقت خودمان را صرف مبارزه با عروسک زشت و بي ارزشي مانند احمدي نژاد بکنيم بايد هدف اصلي و سرچشمه فساد مطلقه را منظور قرار داده و مستقيما پيشاني اين جرثومه فساد و قاتل جوانان ميهن را نشانه رويم.
    خامنه اي ملعون فکر مي کند وقتي ملتي يک صدا فرياد مي زند ننگ بر ديکتاتور، منظورش ديکتاتور شيلي يا عراق است! البته بديهيست که خودش را به نفهمي مي زند. بنابراين بايد مستقيما با آوردن نام وي به جاي صفاتي چون ديکتاتور به او و امثال او بفهمانيم که اين بيزاري ملت از کسانيست که 31 سال تمام به چپاول سرمايه هاي ايرانيان پرداخته اند.
    22 بهمن بزرگترين فرصت طلاييست که به اين روانپريش اعظم بفهمانيم ايران، مهد دليران، سرزمين ايرانيان، جاي کثافت هاي بي شرمي چون او و مزدورانش نيست.

    در اين راستا شعارهاي زير توسط مبارزان ارتش سبز در سراسر ايران براي هدفگيري اين عنصر فساد و تباهي مطلقه پيشنهاد شده است که در زير مشاهده مي کنيد. به جاست که تا فرصت باقيست تمامي ديوارهاي شهرها و نيز روي اسکناس ها را مزين به اين شعارها کنيم و در موعود 22 بهمن 88 هر آنچه فرياد در سينه داريم بر سر خامنه اي و مزدوران کثيفش هوار بکشيم که:

    - رهبر خائن آواره گردي، خاک وطن را ويرانه کردي، کشتي جوانان وطن، آه و واويلا، کردي هزاران تن کفن، آه و واويلا، ننگ بر تو، ننگ بر تو، ننگ بر تو، ننگ بر تو!
    - سيد علي حياکن، سلطنتو رها کن
    - اين ماه ماهه بهمنه، سيد علي وقت رفتنه
    - ما ميگيم شاه نميخوايم، اسمشو رهبر ميزارن!
    - دو دشمن واقعي، احمدي و رهبري
    - خامنه اي ننگ به نيرنگ تو، خون جوانان ما مي چکد از چنگ تو
    - ولايت استبداد، نابود بايد گردد
    - اين همه لشگر آمده، عليه رهبر آمده
    - سيد علي بت شکن، مسکو ميري يا پکن؟
    - ننگ بر ديکتاتوري، چه شاه باشه چه رهبري
    - رفراندوم، رفراندوم، اين است خواست مردم

    اطلاع رساني برق آساي اين شعارها بر عهده من و شما شهروند سبز مي باشد.
    مثل من، شما نيز به دوستان خود بگوييد…

    http://img59.imageshack.us/img59/7546/22bahman.jpg

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.