«کارناوال مرگ» (محمد جواد کاسه ساز)
فیلمی در ژانر پلیسی با حضور «فرامرز قریبیان» آکتور قهرمان دوران کودکی من خصوصن در «کانی مانگا» که کماکان بازیگر بی همتایی ست اما در اینجا انگار همان تکان تکان دست هایش را هم ازش گرفته اند و قفلش کرده اند. فیلم، دربارهء جوانک عاشق پیشه ای ست که به دلیل آن که در حادثه ای در گذشته ، برای همسر باردارش پشت ترافیک ایجاد شده توسط ماشین عروس و مهمانان آنان، پیش آمده و به موقع به بیمارستان نرسیده است، با نبوغ بی نظیری(!) بمب صوتی ای را طراحی و منفجر می کند که کارشناسان پلیس اینترپل هم انگشت به دهان و حیران مانده اند(!) چه برسد به کارکشته های بوغ و بیغ وطنی!
آن وقت این آقای عقده دار و نابغه و حیوونی که «بهرام رادان» است بمب ها را در ماشین عروس ها منجر می کند و زوج های بخت برگشته را می ترکاند و آخر سر هم یک باره در زیر انبوهی از پشم از نوع ملاعمری در انتهای فیلم به صورت سورپریز معرکه ظاهر شده و خودش را هم می ترکاند تا دوستان اطلاعاتی کم بیاورند و لقمهء چرب » فضله نژادی»ای را از دست بدهند.
توصیه : به آقایان «خودی» و محرم رازهای نظام توصیه می شود انقدر پشت صحنهء کارهای تیم های امام زمانی را لو ندهند و باهاش مثل رای دزدیده پز ندهند که یه وقتی شاپره نیشش را به داخل آن جا که نباید فرو می اندازد!!
کل کل : خیله خب بابا فهمیدیم کنترل ترافیک دارین و مانیتور های صد اینچ و تجهیزات! لازم نیس به رخ بکشین اگه تونستید باهاش سبزها رو کنترل کنین اون وقت درسته!
دافم و دافم ولی عاشقونه : آقا یک عدد «الی شاکردوست» در فیلم بود که در خانهء 2000متری ی به نظرم صادق محصولی یا مشایی زنده گی می کرد که «فیم فتال» ماجرا بود و بدون این که هیژگونه ربطی به فیلم/عوامل فیلم/پشت صحنهء فیلم یا جاهای دیگر فیلم و غیرفیلم داشته باشد، با دلبری های مافوق هبل گونه گیر سه پیچ داده بود به جناب قریبیان که بیا و خلاصه بنداز توش (به قول بزرگان ایل) اما آقا قریبیان و غیرت واین حرفا… فقط این را داشته باشید که خانم با لباسی نه تن نما بلکه اعضاء هبل نما در صحنه ای بدنش را به شیوهء خانم تارای خواننده بر روی ماشین قریبیان می مالد و می رود! نمی دانم در شب برداشت این صحنه پل رسالت جاییش عیبی چیزی پیدا کرد یا نه؟ الله و اعلم…
توصیهء موکد : به عزیزانی که قصد دارند به دیدن این فیلم عضو نخودی های محارم نظام بروند، توصیه می شود قبلش از هرگونه تمایلات و هیجانات هبلی تخلیه بشوند تا خدای ناکرده به دردسر نیفتند!!
طرح پرسش : دوستان جان جان، یکی پیدا بشود به بنده راهنمایی بدهد که فرق «حبیب الله کاسه ساز» با «محمد جواد کاسه ساز» چیه؟ کجاست؟ و چرا؟
لغت شناسی : عزیزانی که به جای واژهء نامانوس «ماشین عروس» از واژهء پارسی ی «کارناوال» بهره می برند، توصیه می شود انقدر به حاج سعید مرحوم اسائهء ادب نفرمایند!
«آل» (بهرام بهرامیان)
گویی برای بار سوم در این سالن نمایش می دادنش که خب حتمن چون علی آقای معلم تهیه کنندهء کار هستند زورشان زیاد است و نفس کش می طلبند. فیلم در قرار است در ژانر وحشت باشد اما مزخرفی در ژانر یک موجود شکم گرد شوپنهاوری (باغبون مجله فیلم) +یک عدد پوری فش فشوی پشت مو فری (با اسم مستعار » امیرپوریا») +یک واحد پسر ابنه ای ی چشم قشنگ (همان یوسف چاقال سلحشور)از کار در آمده است!
قرار است مردی از دست آل که موجودی مجهول الهویه یا روحی سرگردان است و هنوز برادران کیهان نیمهء پنهانش را نچاقیده اند، زن باردارش را نجات دهد و از دست «فیم فتال» فیلم» آنا نعمتی» هم مدام فرار می کند و هی ر به ر کابوس می بیند و آخر سر هم با همهء تلاش بلاهت وارش همسر محترمه پس می افتد و بچه سقط می گردد.
توصیهء موکد دوم : دوستان نازنین اگر قصد دارند این فیلم را ببینند قبل از دیدن فیلم به قول «امید روحانی» حتمن با نان بربری و کره حیوانی ی اصل و عسل خوانسار جماع مفصلی با پارتنر مربوطه یا غیرمربوطه داشته باشند که با هبلی ترین صحنه های سینمای بعد از انقلاب دچار جنون ادواری نشوند!
تصور کن : تصور کنید که خانم «آنا نعمتی» با لباس شب قرمز رنگی کفش های مبارک شان را بر روی آسفالت در می آورند و در باران دامن را بالا می گیرند و تا اینسرت ناخن های پاهایشان به سمت لنز حرکت می کنند!
عجبا مردا تو هبل من نیستی؟ : سال پیش چهار تا لیچار و قر کمر فیلم های «ده نمکی» و «فتحی» رسانده بودمان به جایی که گفتیم این دیگه آخرشه غافل از این که حرف «حاج سماک» را باور نکردیم که گفت سال دیگه نافرم می ترکونیم!… زن و مرد خوابیده کنار هم و مرد چسبیده از پشت به زن در رختخواب و دستمالی کردن زن و شوهر و اشوه شتری هایی هبل وار «هنگامه حمیدزاده» را هم امسال دیدیم و به جای تعجب در ذهن مان دنبال ساختن سوژه های فیلم های سال آینده ایم!!
مسئله : تا آن جا که ما دیدیم انتخاب لوکیشن «ایروان» نه ربطی به آل داشت و نه آل ربطی به «ایروان»!
نتیجه : عشق وحال وآبجو بشکه دور همی با داف اسمی و رسمی…
نارگیل لاستیکی : تعلق بگیرد به افهء سیگار کشیدن یک «علی معلم»، یک تهیه کنندهء غیرکمبوددار در سکانس افتتاحیهء فیلم خودش!
فیلم چی بود؟ : اگر شما فهمیدید که «بهرام عظیمی»ی انیماتور به نوشتن فیلم نامهء فیلم هارور چه ربطی داشت یا متوجهء راز تکنیک های منحصر به فرد در بازنویسی ی پوری فشو جان شدید، ما هم جریان فیلم و معنی ی آن را حتمن درک کرده ایم.
«خانوادهء ارنست» (محسن دامادی)
فیلم در ژانر نوستالژی از نوع احمقانه اش است که طرف بر می گردد از فرنگ به اصفهان برای «اصفهان گردی» و هبل نوستالژیش بالا می زند و تحقیق می کند تا پروفسور شود و دیگر من نفهمیدم چه شد!! چیه؟ دارم بد که نه مزخرف می نویسم؟ خب وقتی فیلم به زباله سور زده انتظار دارید بشوم «ای.او.اسکات»؟!!
اشاره : فیلم یک «امین زندگانی»ی بد ادا و بدترکیب دارد که بهمش دنبال لمبوندن غذای «دبش ملی»ست و استراتژی ی جالبی نسبت به دخترعمویش یا همان دخترک فرنگی ی نوستالژی زده دارد : «من اهل ازدواج و قبول مسئولیت نیستم ولی بیا مصلحتی با هم باشیم»… ببخشید سنگ پای قزوین هنوز هست یا تیکه اش خیلی قدیمی شده؟!
پیشنهاد دل سوزانه : قصد تحقیر ندارم ولی خدایی این «لاله اسکندری» چقدر «جوات» به معنی ی واقعی ی کلمه تشریف دارند!!… آخه پدر جان شما این همه وقته اومدی طهران، لپ گلی ت درست شد آخه این قیافه و لب آویزون رو برو بده تعمیر… واسه آینده ات میگم… بازار قرق میشه می مونی بی کار ها!!
نوستالژی ی غیر تخمی : یاد خانوادهء دکتر ارنست به خیر که چقدر برای کودکی و انسانیت ما احترام داشت. نه ما که «جی.جی.آبرامز» خالق «لاست» که آن را عالی به روز کرد.
«آناهیتا» (عزیزالله حمیدنژاد)
فیلمی در ژانر هبل/پلیسی، هبل/جنایی، هبل/عشقی، هبل/علمی، هبل/عقده ای، هبل/ تخمی/تخیلی و هبل/ژانر های دیگر که قصهء بسیار پیچیده و تو در تو و خفنی داشت که به جستجوگر نخ کلاف آن سیمرغ سه تخم طلا باید تعقل بگیرد.
از «عزیزالله حمیدنژاد» درست مانند «پرویز شیخ طادی» فیلم سازی معقول و محترم را به یاد دارم با «هور در آتش» و «شکوفه های سنگی»، اما نمی دانم این مرض سگ محمود از چه ویروسی مهلک تر است که دارد مانند شیمیایی های صدام یک به یک فرزندان این خاک را به مزبله مفسده مبدل می سازد؟!
فستیوال زشت ها : دو دختر یکی «میترا حجار» و دیگری اسمش مهم نیست چون خیلی زشت بود با گریم مفتضحانهء «پوریاپورسرخ» جوان مستعد ترزدن به هرگونه نقش و به هر گونه فیلم، برای بار نخست حالم را از هرچه سینما و فیلم دیدن رو پرده بود بد اندر بد کردند.
و آن صدای خش دار ملکوتی : فیلم یک «محمد رضا داوودنژاد» مثل همیشه معرکه دارد با حضور در یک و نیم سکانس که به یه دنیا می ارزید.
خدایا یه معجزه… یه معجزه بفرست : یعنی می شود معجزه شود یک دفعه در یک روز هم یک فیلم خوب ببینم و هم خاله را؟
دعای دوم : پرودگارا! این بندهء حقیر با جسم علیل را از هرگونه خاله لوبیا و فیلم روان پریشان منزه و دور بگردان!!
اعتراف به خطا : راستش حالم اندکی گرفته است چون تا الان نه «حاج سماک» را دیده ام و نه خاله را! بدتر از اون خاله را با «الی خاکی» بانوی اول سردبیران اشتباه عوضکی گرفتم و نزدیک بود الکی الکی چیزی در چیز دیگری بیفتد توش!












