قرنطینه

اگر سکوت را لکه دار نمی کردم، نمی توانستم با این زندگی نکبتی، مفتضح و پست کنار بیایم. (بکت)

قرنطینهء سوم

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 8, 2010

ادامهء ادامهء یادداشت های من در وبلاگ قرنطینهء سوم :

http://qarantineh3.wordpress.com/

نوشته شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »

قرنطینهء دوم

نوشته‌شده به دست qarantineh در فوریه 1, 2010

ادامهء نوشته های من در وبلاگ قرنطینهء دو :

http://qarantineh2.wordpress.com/

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

کوفت نوشت های کودتایی/ شب سوم

نوشته‌شده به دست qarantineh در ژانویه 30, 2010

“کارناوال مرگ” (محمد جواد کاسه ساز)

فیلمی در ژانر پلیسی با حضور “فرامرز قریبیان” آکتور قهرمان دوران کودکی من خصوصن در “کانی مانگا” که کماکان بازیگر بی همتایی ست اما در اینجا انگار همان تکان تکان دست هایش را هم ازش گرفته اند و قفلش کرده اند. فیلم، دربارهء جوانک عاشق پیشه ای ست که به دلیل آن که در حادثه ای در گذشته ، برای همسر باردارش پشت ترافیک ایجاد شده توسط ماشین عروس و مهمانان آنان، پیش آمده و به موقع به بیمارستان نرسیده است، با نبوغ بی نظیری(!) بمب صوتی ای را طراحی و منفجر می کند که کارشناسان پلیس اینترپل هم انگشت به دهان و حیران مانده اند(!) چه برسد به کارکشته های بوغ و بیغ وطنی!

آن وقت این آقای عقده دار و نابغه و حیوونی که “بهرام رادان” است بمب ها را در ماشین عروس ها منجر می کند و زوج های بخت برگشته را می ترکاند و آخر سر هم یک باره در زیر انبوهی از پشم از نوع ملاعمری در انتهای فیلم به صورت سورپریز معرکه ظاهر شده و خودش را هم می ترکاند تا دوستان اطلاعاتی کم بیاورند و لقمهء چرب ” فضله نژادی”ای را از دست بدهند.

توصیه : به آقایان “خودی” و محرم رازهای نظام توصیه می شود انقدر پشت صحنهء کارهای تیم های امام زمانی را لو ندهند و باهاش مثل رای دزدیده پز ندهند که یه وقتی شاپره نیشش را به داخل آن جا که نباید فرو می اندازد!!

کل کل : خیله خب بابا فهمیدیم کنترل ترافیک دارین و مانیتور های صد اینچ و تجهیزات! لازم نیس به رخ بکشین اگه تونستید باهاش سبزها رو کنترل کنین اون وقت درسته!

دافم و دافم ولی عاشقونه : آقا یک عدد “الی شاکردوست” در فیلم بود که در خانهء 2000متری ی به نظرم صادق محصولی یا مشایی زنده گی می کرد که “فیم فتال” ماجرا بود و بدون این که هیژگونه ربطی به فیلم/عوامل فیلم/پشت صحنهء فیلم یا جاهای دیگر فیلم و غیرفیلم داشته باشد، با دلبری های مافوق هبل گونه گیر سه پیچ داده بود به جناب قریبیان که بیا و خلاصه بنداز توش (به قول بزرگان ایل) اما آقا قریبیان و غیرت واین حرفا… فقط این را داشته باشید که خانم با لباسی نه تن نما بلکه اعضاء هبل نما در صحنه ای بدنش را به شیوهء خانم تارای خواننده بر روی ماشین قریبیان می مالد و می رود! نمی دانم در شب برداشت این صحنه پل رسالت جاییش عیبی چیزی پیدا کرد یا نه؟ الله و اعلم…

توصیهء موکد : به عزیزانی که قصد دارند به دیدن این فیلم عضو نخودی های محارم نظام بروند، توصیه می شود قبلش از هرگونه تمایلات و هیجانات هبلی تخلیه بشوند تا خدای ناکرده به دردسر نیفتند!!

طرح پرسش : دوستان جان جان، یکی پیدا بشود به بنده راهنمایی بدهد که فرق “حبیب الله کاسه ساز” با “محمد جواد کاسه ساز” چیه؟ کجاست؟ و چرا؟

لغت شناسی : عزیزانی که به  جای واژهء نامانوس “ماشین عروس” از واژهء پارسی ی “کارناوال” بهره می برند، توصیه می شود انقدر به حاج سعید مرحوم اسائهء ادب نفرمایند!

“آل” (بهرام بهرامیان)

گویی برای بار سوم در این سالن نمایش می دادنش که خب حتمن چون علی آقای معلم تهیه کنندهء کار هستند زورشان زیاد است و نفس کش می طلبند. فیلم در قرار است در ژانر وحشت باشد اما مزخرفی در ژانر یک موجود شکم گرد شوپنهاوری (باغبون مجله فیلم) +یک عدد پوری فش فشوی پشت مو فری (با اسم مستعار ” امیرپوریا”) +یک واحد پسر ابنه ای ی چشم قشنگ (همان یوسف چاقال سلحشور)از کار در آمده است!

قرار است مردی از دست آل که موجودی مجهول الهویه یا روحی سرگردان است و هنوز برادران کیهان نیمهء پنهانش را نچاقیده اند، زن باردارش را نجات دهد و از دست “فیم فتال” فیلم” آنا نعمتی” هم مدام فرار می کند و هی ر به ر کابوس می بیند و آخر سر هم با همهء تلاش بلاهت وارش همسر محترمه پس می افتد و بچه سقط می گردد.

توصیهء موکد دوم : دوستان نازنین اگر قصد دارند این فیلم را ببینند قبل از دیدن فیلم به قول “امید روحانی” حتمن با نان بربری و کره حیوانی ی اصل و عسل خوانسار جماع مفصلی با پارتنر مربوطه یا غیرمربوطه داشته باشند که با هبلی ترین صحنه های سینمای بعد از انقلاب دچار جنون ادواری نشوند!

تصور کن : تصور کنید که خانم “آنا نعمتی” با لباس شب قرمز رنگی کفش های مبارک شان را بر روی آسفالت در می آورند و در باران دامن را بالا می گیرند و تا اینسرت ناخن های پاهایشان به سمت لنز حرکت می کنند!

عجبا مردا تو هبل من نیستی؟ : سال پیش چهار تا لیچار و قر کمر فیلم های “ده نمکی” و “فتحی” رسانده بودمان به جایی که گفتیم این دیگه آخرشه غافل از این که حرف “حاج سماک” را باور نکردیم که گفت سال دیگه نافرم می ترکونیم!… زن و مرد خوابیده کنار هم و مرد چسبیده از پشت به زن در رختخواب و دستمالی کردن زن و شوهر و اشوه شتری هایی هبل وار “هنگامه حمیدزاده” را هم امسال دیدیم و به جای تعجب در ذهن مان دنبال ساختن سوژه های فیلم های سال آینده ایم!!

مسئله : تا آن جا که ما دیدیم انتخاب لوکیشن “ایروان” نه ربطی به آل داشت و نه آل ربطی به “ایروان”!

نتیجه : عشق وحال وآبجو بشکه دور همی با داف اسمی و رسمی…

نارگیل لاستیکی : تعلق بگیرد به افهء سیگار کشیدن یک “علی معلم”، یک تهیه کنندهء غیرکمبوددار در سکانس افتتاحیهء فیلم خودش!

فیلم چی بود؟ : اگر شما فهمیدید که “بهرام عظیمی”ی انیماتور به نوشتن فیلم نامهء فیلم هارور چه ربطی داشت یا متوجهء راز تکنیک های منحصر به فرد در بازنویسی ی پوری فشو جان شدید، ما هم جریان فیلم و معنی ی آن را حتمن درک کرده ایم.

“خانوادهء ارنست” (محسن دامادی)

فیلم در ژانر نوستالژی از نوع احمقانه اش است که طرف بر می گردد از فرنگ به اصفهان برای “اصفهان گردی” و هبل نوستالژیش بالا می زند و تحقیق می کند تا پروفسور شود و دیگر من نفهمیدم چه شد!! چیه؟ دارم بد که نه مزخرف می نویسم؟ خب وقتی فیلم به زباله سور زده انتظار دارید بشوم “ای.او.اسکات”؟!!

اشاره : فیلم یک “امین زندگانی”ی بد ادا و بدترکیب دارد که بهمش دنبال لمبوندن غذای “دبش ملی”ست و استراتژی ی جالبی نسبت به دخترعمویش یا همان دخترک فرنگی ی نوستالژی زده دارد : “من اهل ازدواج و قبول مسئولیت نیستم ولی بیا مصلحتی با هم باشیم”… ببخشید سنگ پای قزوین هنوز هست یا تیکه اش خیلی قدیمی شده؟!

پیشنهاد دل سوزانه : قصد تحقیر ندارم ولی خدایی این “لاله اسکندری” چقدر “جوات” به معنی ی واقعی ی کلمه تشریف دارند!!… آخه پدر جان شما این همه وقته اومدی طهران، لپ گلی ت درست شد آخه این قیافه و لب آویزون رو برو بده تعمیر… واسه آینده ات میگم… بازار قرق میشه می مونی بی کار ها!!

نوستالژی ی غیر تخمی : یاد خانوادهء دکتر ارنست به خیر که چقدر برای کودکی و انسانیت ما احترام داشت. نه ما که “جی.جی.آبرامز” خالق “لاست” که آن را عالی به روز کرد.

“آناهیتا” (عزیزالله حمیدنژاد)

فیلمی در ژانر هبل/پلیسی، هبل/جنایی، هبل/عشقی، هبل/علمی، هبل/عقده ای، هبل/ تخمی/تخیلی و هبل/ژانر های دیگر که قصهء بسیار پیچیده و تو در تو و خفنی داشت که به جستجوگر نخ کلاف آن سیمرغ سه تخم طلا باید تعقل بگیرد.

از “عزیزالله حمیدنژاد” درست مانند “پرویز شیخ طادی” فیلم سازی معقول و محترم را به یاد دارم با “هور در آتش” و “شکوفه های سنگی”، اما نمی دانم این مرض سگ محمود از چه ویروسی مهلک تر است که دارد مانند شیمیایی های صدام یک به یک فرزندان این خاک را به مزبله مفسده مبدل می سازد؟!

فستیوال زشت ها : دو دختر یکی “میترا حجار” و دیگری اسمش مهم نیست چون خیلی زشت بود با گریم مفتضحانهء “پوریاپورسرخ” جوان مستعد ترزدن به هرگونه نقش و به هر گونه فیلم، برای بار نخست حالم را از هرچه سینما و فیلم دیدن رو پرده بود بد اندر بد کردند.

و آن صدای خش دار ملکوتی : فیلم یک “محمد رضا داوودنژاد” مثل همیشه معرکه دارد با حضور در یک  و نیم سکانس که به یه دنیا می ارزید.

خدایا یه معجزه… یه معجزه بفرست : یعنی می شود معجزه شود یک دفعه در یک روز هم یک فیلم خوب ببینم و هم خاله را؟

دعای دوم : پرودگارا! این بندهء حقیر با جسم علیل را از هرگونه خاله لوبیا و فیلم روان پریشان منزه و دور بگردان!!

اعتراف به خطا : راستش حالم اندکی گرفته است چون تا الان نه “حاج سماک” را دیده ام و نه خاله را! بدتر از اون خاله را با “الی خاکی” بانوی اول سردبیران اشتباه عوضکی گرفتم و نزدیک بود الکی الکی چیزی در چیز دیگری بیفتد توش!

نوشته شده در Uncategorized | 8 دیدگاه »

کوفت نوشت های کودتایی/ شب دوم

نوشته‌شده به دست qarantineh در ژانویه 29, 2010

دموکراسي تو روز روشن (علي عطشاني)


فيلمي در ژانر دفاع مقدس با تم نيکوکاري و رياکاري و حاصل و نتايج آن در روزگار آخرت با محوريت سفر به دنياي بعد از مرگ و حساب و کتاب اعمال. قاعدتن با توجه به تجارب تا به حال ديده شده در سينماو تلويزيون ايران بايد کاري شعاري و رو باشد که هست اما در بخش هايي از آن. در عوض عناصر بسياري دارد که به خيلي چيزها مي ارزد.

اول از همه تيتراژ جذابي دارد که انيميشني به سبک تیتراژهای آغازین فیلم های “رودريگوئز” است با موسيقي اي در همان حال و هوا. کارگرداني ي کار بسيار عالي ست. دکوپاژ کاملن حساب شده و مي شود گفت هاليوودي ای دارد با مملوي از پلان هاي خورد و زواياي دوربين سنجيده و متنوع که در سينماي ايران با اين کيفيت هماهنگي در تدوين دري گرانبهاست. فضاسازي، خصوصن فصل هاي برزخ جذاب و باورپذير از کار در آمده اند. طراحي ي صحنه و لباس مشخص است که با وسواس و دقت بسياري کار شده. گريم ها يکي از ديگري حرفه اي تر وجذاب تر در آمده بود. بازي ها همه گي کنترل شده اند آن هم با بازيگراني که اکثر مواقع لايي مي کشند و ول مي شوند که اگر ول بشوند، ديگر ول شده اند.

“محمدرضافروتن” به همان اندازهء فروتن “عيار14″ دوست داشتني بود و آرام و بي ادا. “حميد فرخ نژاد” طنزش به جا بود و خلاقيت هايش در خورد کردن ديالوگ ها اندازه بود. “مهران رجبي” يک شاهکار ديگر در کارنامه اش ثبت کرد با حضور فقط در يک سکانس با گريمي با نمک و چيزي شبيه به “گروچو مارکس” در نقش رابط بين نکير و منکر با لپ تاپي در دست و دو هندزفيري که آن دو را هدايت کند! ديالوگ هايش به نظرم بهترين ديالوگ هاي کل فيلم بود با جامپ کات هايي که به هم مي خورد، لحن پرسرعت ادا کردن آن ها محشر از آب درآمده بود. جالب اين که این فرشتهء برزخي، فايل هاي مرده گان مربوط به ايران را در فلش جداگانه اي ثبت کرده بود و مدام با بوق هاي ممتد کانکت شدن براي چت مواجه بود! حتا “محمدرضاگلزار” هم خوب و معقول بود هرچند که به نظر مي رسيد با نقش زعفراني اي که در قالب فرشتهء مرگ داشت، بيشتر دست گرمي اي بود براي رها شدن از رفع ممنوع الکاري.

ديالوگ نويسي ها بسيار بسيار دقيق و به جا چيده شده بودند که نشان از بازنويسي و وسواس نويسنده هاي کار بود. در عين اين که طنز تيز و برنده و خلاقه اي را با خود همراه داشتند. هرچند که برخي از جاها بايد امتيازاتي مي دادند که داده بود تا از سدهاي روبرو گذر کنند.

بخش اضافه و زيگيل قضيه حضور خانم “نيکي کريمي” و گروهش بود که قرار بود از اين سردار جنگ که به حالت اغماء افتاده بود بعد از ترور، مستندي تهيه کند که هيچ جوره به هيچ جاي فيلم نمي چسبيد و فقط در نقش پرکن فیلم بود البته با همان افاضات هميشه گي ي خانم و گنده دماغ بودنش. ايراد دوم قضيه به غير از شعارهايش در باب «هشدار! آخرت نزديک است… آن را مفت مفت به دنيا نفروشيد…» و غيره که شايد برخي از آن ها لازم و چه بسا ضروري باشد، مربوط به نيمهء دوم فيلم مي شود. تقريبن از آن جا که سردار برمي گردد به گذشته تا جبران مافات کند، ريتم مي افتد و طراوت مسیر قصه یک باره کم  و کمتر می شود. دوز شعارها حتمن به دليل مراحل کاتارسيس سردار رو به فزوني مي گيرد.

اما در يک کلام فيلم اميدوارکننده است براي بروز استعدادهاي جوان بسياري در زمينه هاي کارگرداني، تدوين و جلوه هاي ويژه که نشانگر آن است که حاج آقا زم جوان هاي اين کاره اي را دور خودش جمع کرده که مي توانند با ادامهء اين روند حتمن آينده هاي درخشاني را پيش رو داشته باشند.

ديالوگ برگزيده اول : “مهران رجبي” خطاب به “حميد فرخ نژاد”: تا حالا مال پيرزن خوردي؟…منظورم مال مردمه!

ديالوگ برگزيدهء دوم : مرکز فرماندهي خطاب به فرشتهء مرگ: الان يه هواپيما از سپاه مي افته زمين… حواست باشه که چند دقيقهء ديگه خودشون ميان توجيه ش مي کنند.

نکتهء يک: جايي در ميانه هاي کل کل سردار و فروتن (فرشتهء وکيل سردار) فرخ نژاد لحن گفته هايش را با تقليد جذابي از صداي محمود تغيير مي دهد که با اين که بي ربط بود اما شيرين از آب درآمده بود.

نکتهء دو : اين که بالاخره اگر قرار باشد از پاسداران سپاه انتقادي شود که هم فيلم توقيف نشود و هم منصفانه باشد و به ورطهء پاچه خواري نيفتد چه کسي بهتر از خود هم رزمان شان مي توانند آغازگر باشند؟ هرچند که شايد ديگر نشان دادن بنزهاي رنگارنگ سرداران توفيري براي اصلاح و بازگشت شان نداشته باشد.

نقش آفرینی ی ویژه : «ارژنگ امیرفضلی» در نقش پسرعموی بیست نسل پیش هخامنشی ی  سردار که نمک های خاص خودش را خوب به جایش پیاده می کند.


“طلا و مس” (همايون اسعديان)


فيلمي با حال و هواي “زير نور ماه” که گويا “منوچهر خان محمدي” قصد داشتند روايت خودشان را داشته باشند که البته به اسم گل پسرشان در تيتراژ به عنوان فيلم نامه نويس تمامش کرده اند.

فيلم بسيار کند و بي روح و خسته کننده است و صد البته بي خاصيت و مزخرف. بازگوکنندهء مشقات زندگي ي يک طلبهء جوان است که همراه زن و بچه هايش براي ادامهء تحصيل به تهران آمده است که زنش در مسير قصه دچار ام.اس. شده و طلبه جان به دردسر مي افتد و پول ندارد و قالي مي بافد و حتمن هم به موسسهء مصباح سر نمي زند و خرجي هم از بيت پيشوا دريافت نمي دارد!

خلاصه در انتها هم پرستار بيمارستان که هي طلبه را با لیچارهای متعدد مهمان مي کند، براي سر زدن به وضع زن که تازه از بيمارستان مرخص شده، راهي ي خانه شان مي شود و دل فريبي ي بي خودي مي کند و زن مي آيد و حسودي مي کند و طلبه هم تقيه مي کند و زندگي شيرين مي شود.

غرغر : آقا تا کي فرياد بزنیم اين خانم “نگار جواهريان” بي استعداد و بي مصرف است در بازيگري؟ لوس و نونور و بي خاصيت. هر سال هم دارد اوتي تر از اوت بودن سال قبلش مي شود. آخه پدر جان ببند برو گلدوزي وا کن شايد استعداددار بشي!

مسئله : ما که از اسم فيلم و ربطش به خود فيلم هيچي نفهميديم! يعني همسر ام.اس. طلبه طلا بود و طلبه مس بود يا طلائه طلبه بود و مس همون ام.اس. بود یا برعکس يا وسطيش با هيچ کدام؟!


“سفر مرگ” (حسن آقا کريمي)


فيلم در ژانر “نمي دونم چه جوري به سلولوئيد گه بزنم بهتره؟” بود که نود و پنج درصد آن در شب و در جادهء پر پيچ و خم دار سرگيجه آوري مي گذشت بدون هيچ دليل منطقي و هيچ توجيه عقلي، غير عقلي، شرعي، غيرشرعي و هر کوفت ديگر.

قرار است دايي و خواهرزاده اي نيمه شب به روستايي بروند اما خطي هاي محل هيچ کدام زير بار نمي روند که آن ها را ببرند (به چه دليل؟ دليل ميخواد چيکار؟ تو هم بي کاري ها؟!!) حالا مسافرکش غريبي مي آيد و آن ها را بر مي دارد و مدام توهم مي زند که اينا مي خواهند وسط راه خفتش کنند که آخر سر هم هيچي معلوم نمي شود و تمام مي شود و نمی رود پی کارش.

قابل تحمل اندکي تا حدودي نيمه ابري : “پرويز پور حسيني” جاهايي از فيلم از قالب پيرمرد هميشه هالوي نقش هايش در مي آيد و نمور مکاري ي خاصي را در لحن و چهره اش تزريق مي کند که کمکي بامزه اش می کند.

بي استعداد دوم : “مهرداد صديقيان” آقا شمام بي خيال شو ديگه!… ببين پوراحمد اومد يه شکري خورد انداختت تو زمين ديگه با سريش نچسب مارک چيني که نمي شه بموني رو پرده… برو بي خيال شو جان جان.

تذکر : توصيه مي شود مسئولين ارشاد در ارائهء نگاتيو به دفاتر توليد حداکثر توجه را مبذول دارند که “حسن آقا”هاي مديرتوليد نروند با نگاتيوهاي اضافي يه قل دو قل بازي کنند يا کاردستي هايي بسازند که خودشون هم نفهمند چه کار کرده اند!


“شکارچی ی شنبه” (پرويز شيخ طادي)


از شيخ طادي اين رزومه را در ذهنم دارم : طراح صحنهء ارزشي و جنگ رفتهء موفق و معتدل حاتمي کيا و مجيدي… کارگردان يک اپيزود موفق و معقول از فيلمي اپيزوديک راجع به دفاع مقدس… و کارگردان “پشت پردهء مه” که فيلمي ست موفق و انساني که حتا “جهانگير الماسي”ي ساکن  بيت هم در آن، وجهء معقول و معتدلي دارد!

اما اين فيلم که از اين آقا بعيد بود جدن، يک بمب هيدروژني ي ساخته شده در کارخانهء استاد مصباح بود که نقش اولش به نظرم اقتباسي از يکي از سردمداران کودتا بود البته با ظاهري صهيونيستي! فيلم کمپلکس تمام عيار و بي چون و چراي ايدئولوژيکي ای بود که به لغت “ايدئولوژي” کمه کم هزارتايي سور زده بود!

خوب است که مرحوم “کارل مارکس” در خواب ابدي ست چرا که اگر اين فيلم را مي ديد دنيايش را تغيير مي داد!

فيلم قرار است تصويرگر زندگي ي پسرک نوجواني باشد که به سرزمين پدري اش در اورشليم برمي گردد و با رسومات دين اين جا مثلن صهيون اما در اصل يهود روبرو مي شود که بيشتر آدم کشي ست به سبک بازي هاي کامپيوتري و اتفاقن در رقابت با اغراق هاي آن ها که بدون ترديد هر بازي اي جلوي آن کم مي آورد.

نمي گويم تفکر بنيادگراي صهيون آدم سوز و نسل کش نيست که هست و نمي گويم که شيوهء زيست صهيوني غيرانساني ست که هست اما نمايش آن به اين اندازه ابلهانه و بچه گانه بيشتر کمک به مظلوم جلوه دادن آن است. هرچند ديدن اين فيلم البته اگر بعد از 130دقيقه(!) کسي تحملش را داشته باشد که سر صندلي دوام بياورد، کلاس درس آشنايي با الفباي شيوهء زيست و سبک فکري ي بنيادگرايي ي اسلامي/مصباحي هم هست که مدام تقلب و دروغ و آدم کشي و رياکاري و يکه سالاري و هبل گري و خودپرستي را از خود متصاعد مي کند.

سکانس  بسيار برگزيده : از پسرک نقش اول فيلم که کنارم نشسته بود زمان ساخت فيلم را پرسيدم گفت همين ماه پيش. در اين سکانس بعد از اين که خاخام/پدربزرگ بنيادگرا و جنايت پيشهء پسرک به مدد يارانش قتل عام مسلمانان را تمام مي کند با وانت از روي آن ها عبور مي کند… دقت کنيد: “با وانت”!! اجراي رئال اين صحنه را همين چندي پيش از صهيون هاي خوشنام وطني در ميدان “ولي عصر” نديديم که؟ نه؟!!

سکانس برگزيدهء دوم : آقاصهيون بي تربيت که خاخام/بابابزرگ بدعنقي بود از روي وانت در حالي که با يک دست تورات و با دست ديگرش مسلسل حمل مي کرد به زارعين مسلمان و مظلوم و همه گي هم روشنفکر و آگاه به همهء امور شليک مي کرد و مرگ بر تروريست مي گفت! اين صحنه هم حتمن آشنا نيست براي کسي! درست است؟

صفا و سيتي و منگوله : عشق و حال در ارمنستان و گرجستان و لبنان و شايد هم در باغ هاي انگور صبرا و شتيلا… پسرک آکتورک اين طور که مي گفت خوب خوش گذشته بوده. چه اين که خوب هم چاق شده بود و هم غبراغ نسبت به زمان بازیش جلو دوربین!… ملت کجان؟ خون و شنحه و خيابان!

پول پول پول : بودجه کلان است و کپل…مفت است به چنگت… گوشت بشود به تنگت… پس بنداز توش تا حلقش… پس ديگه آخه چرا فيلم را به يهودي ها تقديم کردي وقتي با صد جور هجو و تمسخر و بد و بي راه مستقيم داري مي شاشي تو فرق سر دين طرف؟!!

بازيگر بسيار ويژه : امير تل باز ارجمند که با اقتباس از فرم بي نظير قيافهء کج و کول و مشت بر سندان کوب پاپاارجي حسابي پوز آکتوري ي باباخاخامي “علي نصيريان” رو زده بود.


پايان بندي : آنقدر اين دو شب انرژي گرفته و آنقدر ان واره، مملو از انه واره است که نمي دانم روزهاي آينده را چگونه بايد جلو بروم؟! نه اعصاب پولادين دارم و نه توان جسمي و فکري ي آن چناني! خدا به خير بگذراند… راستي از حاج سماک چرا هيچ خبري نيست؟!  خيلي عجيب است. نه؟!!

نمي خواهم فاز ضدروحانيت بردارم که ضدروحانيت هم نيستم اما يکي پيدا بشود بگويد پس اين بابا براي چي دارد طلبه مي شود؟ و با چه پولي زندگي اش در طهران امروز را مي خواهد بگرداند؟!  مطمئن باشم فقط رضاي خدا و فقط براي هدايت خلق خدا؟! باشد… الله و اعلم.

نوشته شده در Uncategorized | 4 دیدگاه »

کوفت نوشت های کودتایی/ شب یکم

نوشته‌شده به دست qarantineh در ژانویه 28, 2010

قرار است توجیه کنم خودم را و کارم را. پس همگی حاضر باشند.

سال گذشته گفتم تنها برای یک فیلم (اخراجی ها) رفتم و با قاتل جوانیم عهد بستم و فیلم را دیدم. اما امسال دارم با قاتلین کل زندگی ام و دست به خون آغشته گان همین روزها دست می دهم و به ان واره شان می روم اما بی شک از روی اکراه.

چند هفته پیش کسی در بالاترین در شب کمپین اس.ام.اس. به نود جمله ای را توئیت کرده بود به این مضمون که: دلم با گزینهء ضعف مدیریت است اما به خاطر نظر جمعی ی کمپین به گزینهء آخر رای می دهم. راستش من هم دلم با دوستان دیگرم که در بیرون اند و تحریم کنندهء ویترین کودتاچی ها هستند است اما نمی دانم به چه دلیل کوفتی ای دارم مرتکب این چنینی می شوم. خلاصه رفقای تحریمی بر من ببخشایند! لازم به ذکر است بنده بدون پرداخت قرانی پول به حساب دولت کودتا می خواهم از گوشه ای وارد سالن شوم و از گوشهء دیگر خارج شوم که نه رونقی باشد و نه اعتباردهی ای حداقل از جانب یک نفری که من باشم. پس فرض (بخوانید توجیه) را براین بگیرید که قرار است مثل نفوذی ای که در جنبش نفوذ می کند(!!) با لباس و چهرهء مبدل در بین کودتاچیان نفوذ کنم و از احوالات بزرگان حاضر و اتفاقات و فیلم ها گزارش روزانه ارائه کنم تا بلکه مقبول افتد به شاید.

خب امسال هم همه چی به راه است. هرچند دیر رسیده ام با دو روز تاخیر که مشکل از آقای چیز بود که گویا بی خیال شده بودند، چه این که سانس اول امروز را هم از دستمان پراند که البته نباید از سنگ پرانی ی حقارت آمیز آق زکر (صاب مجلس) بگذریم که شخصیت شان محتوایی از پکیج بی نظیر و کاملی از انواع کمپلکس های روانی/جنسی/حقارتی را داراست. هرچند که در نهایت با عنایت آقازمانی (دربان محترم) مشکل حل شد.

خب همه چی سرجایش است. سالن و صندلی ها و درودیوار همان طور است که بود. آقااسدالله (یکه سالار قافلهء گرداننده گان سالن) هم هست و آقایدالله هم از ارشاد امسال تشریف آورده اند که گوشی شان خراب شده بود و مذاکراتی در این باب با بنده داشتند. آقازمانی هم که از نازی آباد تشریف فرما هستند با حافظهء بالایشان بنده را از سال گذشته به جا آوردند همان اول کاری هم خودشان را از اعضای جنبش سبز نامیدند و بلوتوثی را سرظهری به خوردمان دادند از صحنهء ترکوندن بسیجی ای با قمه که حالمان عنق شد و دلمان طاقت نیاورد و تا پای فیرتیغ هم رفتیم و برگشتیم… بگذریم.

خلاصه با این که سه روز از شروع گذشته جمعیت نسبت به پارسال در همین سالن بسیار اندک شده و انگار نه انگار که فیلم مهرجویی است و تو گویی کسی رغبتی نداشته که بیاید. خب این از مقدمه حالا شروع :

“کیمیاوخاک” (عباس رافعی)

به نظر در همین اول کاری بی برنامه گی مسئولین همیشه باهوش مجددن بالا می زند و به جای “طهران طهران” این فیلم را اکران می کنند.

فیلم از “عباس رافعی”ست. فیلمسازی که می سازد و دیده نمی شود. نه که نابغه باشد اما گویا کلن هیچ وقت در تیررس نیست و همان گوشه موشه ها می سازد و می رود برای خودش. به گمانم چندین سال پیش فیلمی با عنوانی شبیه “پروانه ها” داشت که با بازی ی عرب نیا  و ش.فراهانی به عنوان فیلم داستانی به بلژیک و چندجای دیگر رفت. فیلم که این جا اکران نشد و می گفتند توقیف شده. سال پیش هم در جشنواره ای فیلمی دیگر از او دیدم که حوصله سربر و بدون جذابیت بود، تا الان و این فیلم که درامی سیاسی/خانوادگی/تاریخی ست که اتفاقات آن در مهر57 می گذرد و قصد دارد به شیوه ای “گنثالث”ی سه داستان را در سه روایت به هم مرتبط کند که مثنکه چسبش تخمی بوده و همچون چسب های دههء شصت خودمان در مدرسه زرتی ورمی آید و هیچ کدام از سه روایت به هم نمی رسند و فقط الکی فضا پر کرده اند. فیلم کارگردانی ی رو به پائینی داشت با بازی های این چنین اما طراحی ی صحنه و خصوصن لباس، کار “اصغر نژاد ایمانی” که به شخصه کارهایش را دوست دارم خیلی به فضای انقلاب می آمد.

مشکل اصلی فیلم کماکان همانا مسئلهء فیلم نامه است که ایده هایی خوبی رو هم که داشت خراب کرده بود. البته اجراهای بخش هایی از کار که ضعیف بود در درآوردن فضا کار را می انداخت. مثلن ایدهء اعتراف کردن زندانی زیر شکنجه و لو دادن آشنایش که موجبات سرافکنده گی ی او و ایجاد حس کینه جویی خانوادهء فرد لو رفته و شهید شده را پدید آورده بود، با اجرایی ضعیف ایده را باخت داده بود.

تذکر : دوستان رژیستور حتمن توجه کنند که در میزانسن دادن صحنه های اکشن و زدوخوردهای رودررو هیچ وقت نیروی پلیس و معترضین جفت و جینگ هم نمی دوند آن هم وقتی طرف مقابل مسلح نشان داده می شود.  چرا؟ چون اسلحه دارد و شلیک می کند و لزومی ندارد بدود دنبال سوژه!!

تکرار در تکرار : من نمی دانم این قضیهء احمق بودن و شل و ول بودن ارتشی های طاغوتی تا کی قرار است با همان بلاهت اجراهای چیپ دههء شصت تکرار شود؟ فکر کنید “حسین یاری” با آن هیکل ریغونه به مدد یک بچه دماغو الکی الکی وارد مرکز فرماندهی ی ارتش می شود و الکی الکی پنج عدد ژنرال کارکشته را مبدل به چاقال معرکه می کند و بعد هم با توفیق عملیات را یک نفره به سرانجام می رساند! آخر حماقت تا به کی؟

لطفن به من نابغه نگاه کنید : چند سال پیش دوستی این تیتر را در وصف “توله” ای بی مزه به کار برده بود که نوروز را با هنرنمایی اش گهی کرده بود. حالا این نابغه در قالبی دیگر باز متبلور شده، “حامد بهداد” در نقش می شود گفت روانی ای که لباس روحانیت پوشیده و هیچ دلیل و مدرکی برای علت سبک مغز و خل وضع بودن او در طول فیلم ارائه نمی شود. (توصیه: آقا تورو خدا هرجور شده یکی پیدا بشه این بابا رو ببنده به درختی جایی تا نزده یه ملتی رو ناکار نکرده!)

موسیقی فیلم : کار “پیمان یزدانیان” بود و البته معرکه. این مرد دو چیز را می داند آن هم بسیار عالی. یکی موسیقی و ساز را و دیگری موسیقی ی فیلم.

“مقلد شیطان” (افشین صادقی)

فیلمی از پسر صادقی ی کارگردان که فیلم هایی با اسامی ای عجیب داشت و من هیچ کدام را ندیدم! خود فرزند هم گویا چندتایی تله فیلم سرراهش زده که آن ها را هم ندیدم اما آن طور که شنیدم چیزی نبوده اند. اما این فیلم را در جشنواره ای دیگر دیده بودم و اندکی خسته کننده به نظرم آمده بود با فیلم نامه ای پلیسی و البته معقول و حساب شده از “حمید خان نعمت الله” که این بار هم که دیدم، فیلم نامه را خوب تر از پیش یافتم با دیالوگ هایی به غایت درخشان و بازی گیری هایی به جا و جذاب که بی تردید کار دست خود نعمت الله خان نقاش بود. “اصغر همت”ش حسابی در جایش جاافتاده بود. “امید زندگانی” با همان مماغ عملی ی چندشش به درد خورده بود. ” شیواخنیاگر”ش سرجایش بود. “سیروس ابراهیم زاده” عالی نه، معرکه نه، به جد ” درخشان” بود با آن دیلوگ گفتن هایش. و مهم تر ازهمه آس پیک نعمت الله بود که زن شصت ساله ای را در نقش خانم رئیس و فاحشهء کاباره ای ی سابق رو کرده بود یعنی زمین زده بود که دل از دیده می برد. هم اداهایش، هم تن صدایش، و هم نقش چشم هایش اصل جنس بود که شدیدن جایش برای سینمای ایران خالی بود. البته با احترام برای روح مرحومه”پروین سلیمانی”.

سکانس برگزیده : در حیاط باغچه دار خانه ای دهه چهلی با آجرهایی بهمنی پای منقل زیر باران “اصغر همت” تریاکی دارد جوجه سر سیخ کباب می کند. مامان فروغ/خانم رئیس با واکرش کنار دستش نشسته و سوسه می آید. همت تکهء اول جوجه را به مامان می دهد و سه تکهء مانده را به دو سگ شی ینلوی زیر باران به درخت بسته شده.

دیالوگ برگزیده : دیالوگ های خوب زیاد بود اما این یکیش بود: خداوند برای هدایت آدم ها یه راه جلو پاشون می ذاره که اونم راه راسته که البته ما اونو به کسی پیشنهاد نمی کنیم.

قاب برگزیده : سکانسی در برف، کلبه ای با نمای متوسط نشان داده می شود، ساعت حدودن بعدازظهر می خورد باشد اما تاریکی ی هوای زمستان نور ملسی را از چراغ گرد بالاسر در کلبه به تن زمین تحمیل کرده است تا همت از در خارج شود و در این راه در برف قدم بردارد.

استثناء : از معدود دفعاتی بود که بچه ای را جلوی دوربین آورده بودند که به قول دبیری ی “هامون”  انی منی نبود و به جایش، هم خودش بامزه و خوش زبون بود و خب هم دیالوگ هایش.

ریتم : حیف که از جایی که “ساره بیات” قرار می شود مخ “کامبیز دیرباز” را بزند و در واقع خودش را به طرف بیندازد، ریتم حسابی می افتد و وارد یک ملودرام معمولی می شویم که به نظر با توجه به روند فیلم نامه تا به آن جا کاریش هم نمی شد کرد دیگر.

“خواب های دنباله دار” (پوران درخشنده)

فیلمی از “پوران درخشنده” در ژانر “لیالستانی”! فیلم با دوز بالای سادیسم در زمره آثار مخاطب شکنجه کن بود. قالب کار مثلن مربوط به تربیت کودکان استثنائی و چگونگی ی پرداختن به آنهاست. البته با چاشنی ی فیلم “دژاوو”ی “تونی اسکات” که این بار جای “کیج” دختربچهء لوس و نونوری که بیشتر شبیه کودکی های “چاقاله رهنما” بود دژاوو می شد آن هم در خواب(!!) و خانم معلم شان را تشخیص می داد که الان کجاست(؟!). فیلم یک “پانته آ بهرام” بی خود دارد. یک “علی رضا خمسه”ء بی خاصیت و یک “مهران احمدی”ی مزخرف که بدجوری رو مخ است.

خطاب به خانم درخشنده: شما در ایران زندگی می کنید؟ شما بعد از کودتا هنوز در ایران زندگی می کنید؟ به قول ش.ن. نکنه شما هم ما رو چیز فرض کردی؟!

سرشو انداخته پائین و داره تخته گاز میره : “مهران احمدی” از سریال های دوزاری ی شبکه های استانی تا این جای کار ناجور پیشرفت کرده است. در این جا هم دستیار اول است، هم برنامه ریز، هم بازیگر، هم فیلم نامه نویس. آقا اگه جلویش را نگیرند سال دیگه کم کم دوتا 35 بخش مسابقه دارد.

طرح پرسش : دخترکی در فیلم بود که نقش کودک استثنائی ای را داشت. سوالی به طور مشخص برایم پیش آمد آن هم این که آیا این دختر ذاتن دخترکی شیرین عقل/هبلی بود یا نه داشت آکتوری ی یک هبل/شیرین عقل را انجام می داد؟!! کامنت بذار و تخم طلا وردار و ببر!

سکانس برگزیده : نمی دانم سوتی بود یا چیز دیگر؟! به فیلم که نمی چسبید اما به من که خیلی چسبید. این سکانس جدن هم اجراش خوب بود هم ایده اش، هم دیالوگ های کوتاهش.  خمسه در نقش افسر آگاهی برای رسیدن به بالکن خانه ای، می خواهد از بالکن روبرویی استفاده کند که طرف با نوای کوروس سرهنگ زاده مشغول تیتیل کاری ست. با در زدن طرف هول شده، بساط را خرکش جایی می اندازد و در دستشویی خرکی آب نمکی مسواک می کند و با همان چشم های نشئه و زیرپیراهن شوفر تریلی در را باز می کند.

دیالوگ برگزیده : خمسه در همان سکانس بالا خطاب به همسایهء تل باز: ببخشید! مثنکه مزاحم اوقات شریف شدیم… بد نیست شما یه کندوری اسپندی هم بعضی وقت ها دود کنین… ایشالا به زودی بازم می بینمتون!! (شاید درلغت در نیاید اما اجرای خمسه و حس فضا در این جا عالی در آمده بود)

موخره : هنوز در فضای ان واره جا نیفتاده ام…شاید هوا خیلی سرد است… شاید امسال سردی اش بیشتر از هر سال است، هرچند برف پارسال را ندارد… امسال هنوز خاله و حاج سماک ظفرقندی را ندیده ام. “عیساخان سحرخیز” را هم که می دانم امسال نمی بینم. ترجیح می دهم قیافهء داغون جناب “تخشید” را هم با آن آقازاده ها  و خانوادهء بد رنگ و لعابش هم نبینم… سال پیش برف بود و اندک شوری برای زیستن. شب نخست راننده “ساسی مانکن” داشت و من دلم “افشین مقدم” می خواست اما امسال شروعش از همه وقت تلخ تر بود و سهم من از راننده و ماشینش فقط و فقط آه های گاه و بی گاه او بود و سکوت و سکوت و سکوت من در خودم.

نوشته شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.